مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
195
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
خواسته ، گفت : اى خاتون ، گناه من چيست ؟ خواجهء تو نور الدين ترا بطيب خاطر بفروخت . اگر او ترا دوست ميداشت ، ترا نمىفروخت . كه شاعر گفته : لب چنان را غازى بسيم و زر بفروخت * عجبتر از دل غازى دلى بود بجهان و اين كنيزك ، دختر ملك فرنگيان بوده است و بيرون آمدن او از شهر پدر ، حديث غريب و حكايت عجيب داشته است كه ما او را به ترتيب بازگوئيم تا شنوندگان در طرب آيند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و هفتاد و نهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، مريم زناريه ، دختر ملك فرنگ بود . در نزد پدر و مادر خويش بعزت و حشمت تربيت يافته و فصاحت و كتابت و علم شمار و علم ستارها و فنون سوارى ، نيك آموخته بود و تمامت صنعتها از قبيل خياطت و حياكت و زناربافى و زركشى و كارگاهدوزى ياد گرفته و يگانه روزگار خود بود . و او در حسن و جمال ، بتمامت زنان آن عصر برترى داشت . پادشاهان جزاير ، او را از پدر خواستگارى كردند . ولى پدر از محبتى كه به او داشت ، بجدائى او شكيبا نتوانست شد و او را به كسى تزويج نميكرد . و آن ملك جز او فرزند نرينه و مادينه نداشت . اتفاقا در پارهء از سالها اين دخترك را رنجورى سخت روى داد و به هلاكت نزديك شد . نذر كرد كه اگر از رنجورى عافيت يابد ، فلان دير را كه در فلان جزيره است ، زيارت كند . و آن دير در نزد ايشان رتبتى بلند داشت كه از بهر او نذرها مىكردند و از آنجا بركتها مىجستند . چون مريم از رنجورى خلاص شد ، خواست كه به نذر خود وفا كند . پدرش او را در كشتى بسوى دير فرستاد و پارهء از دختران بزرگان را با وى همراه كرد و خادمان به خدمت ايشان بگماشت . چون